شیمیست خط خطی

می نویسم تا یاد بگیرم شادی را در عمق وجودم پیدا کنم

ساعت چهار صبح

  • ۲۱:۰۴

ساعت چهار صبح همه شهرها شبیه هم اند، فرقی نمی کند تهران باشد یا اصفهان. ساعت چهار صبح خیابان ها خالی و ساکت هستند و درخت ها حجم های سیاه اند که گاهی نور تیر چراغ روی شان پخش شده است. فقط شاید سوسوی نور روی برخی المان های شهری یادت بیندازند کجا هستی. اما همین که خورشید طلوع می کند انگار هر شهر لباس منحصر بفرد و متفاوتش را می پوشد، جمعیتی که نمی دانی از کجا پیدایشان شده همه جا را پر می کنند، مراکز تجاری و اداری باز می شوند، صدای ماشین ها، فواره ها و همهمه آدم ها بعد از آن همه سکوت مبهوت کننده است.

قدیم تر وقتی که دانشجوی کارشناسی بودم، گاهی قبل از طلوع آفتاب از خوابگاه میزدم بیرون و وسط محوطه دانشگاه می نشستم و منتظر می ماندم تا بعد از یک سکوت عمیق وسط هیاهوی جمعیت حل شوم، حس جالبی بود :دی

این روزها که کله سحر میرسم تهران دوباره آن حس خاص را تجربه می کنم و عجیب حالم را خوب میکند!

 

نکته: بالاخره گاهی، هرچند به ندرت، پیش می آید که من هم صبح زود بیدار شوم :)

  • ۱۱۶
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
پیش به سوی ناشناخته ها...
Designed By Erfan Powered by Bayan