شیمیست خط خطی

می نویسم تا یاد بگیرم شادی را در عمق وجودم پیدا کنم

از مجموعه سوتی های یک شیمیست خط خطی

  • ۲۳:۳۳

نمی دانم امسال به چه انگیزه ای کلاس های تقویتی شیمی یک مدرسه دولتی رو به عهده گرفتم! ولی هرچه که بوده باعث نمی شود هر پنج شنبه صبح که کله سحر از خواب بیدار می شوم تا به کلاسم برسم به حماقت خودم فحش ندهم! این چند روز آتی به دلایلی (شاید بعدا گفتم به چه دلایلی) بشدت سرم شلوغ است و تصمیم گرفتم کلاسهای این هفته را کنسل کنم! بعد هم چهارشنبه ظهر در کمال اعتماد به نفس زنگ زدم به معاون مدرسه و گفتم این هفته کلاس هست؟ آخه برای من امکانش نیست که بیام! ایشون هم بدون توضیحی فرمودند نه کلاس نداریم. تازه چهارشنبه شب یادم افتاده پنج شنبه 22بهمن می باشد و بدیهی ست که کل مملکت تعطیله اصلا! هیچی دیگه تا همین الان از تصور قیافه خانم معاون موقع مکالمه تلفنی با خودم، خنده ام میگیره :))

آنچه در دفتر دبیرستان رخ می دهد!

  • ۱۵:۲۳

به طور کلی در دفتر دبیرستان اتفاقات جالبی می افتد، آدم های مختلفی می آیند و درخواست ها و رفتارهای متفاوتی دارند، و خلاصه مجموع همه اینها خودش یک دوره مردم شناسی محسوب می شود. اما از همه جالبتر برخورد مدیرمان است، خونسردی و حوصله زیادی که در برخورد با مراجعین متعدد و گاهی غیرمنطقی به خرج می دهند واقعا مرا مبهوت می کند، شما بگو یک تیکه پرانی ناقابل حتی! بعضی موارد دوست دارم حرفی بزنم (منظورم کنایه ای، تیکه ای، چیزی) اما خب ایشون این طور برخوردها را نمی پسندند و ما هم سکوت می کنیم. این دو مورد بخش کوچکی از مشاهدات من در تابستانی است که گذشت:

1- دختر خانمی فارغ التحصیل رشته علوم تربیتی که یک سال هم به عنوان معاون پرورشی کار کرده بود، درخواست کار داشت اما دوست نداشت کار پرورشی انجام دهد و بیشتر دنبال تدریس بود. مکالمه بین ایشون ومدیرمون:

- خانمم توی دبیرستان درسی که رشته شما بتونه ارائه کنه نداریم، شما باید برید سراغ همون معاونت پرورشی

- نه من تدریس دوست دارم. می تونم آمار درس بدم!

- آمار؟ ولی رشته اتون غیر مرتبطه!

- نه من تو دانشگاه 7 واحد آمار پاس کردم بلدم درسش بدم!

- (با کمی مکث) سیاست مدرسه ما بر این اصله که از فارغ التحصیلان رشته های مرتبط استفاده کنیم برای این درس هم نیروهای ریاضی و آمارمون تکمیله

خلاصه دختر خانم مذکور ول کن نبود و بعد کلی اصرار و توضیحاتِ مجددِ مدیر مدرسه در مورد درس آمار، گفت:

- خب مشاور هم می تونم باشم! خیلی واحد روانشناسی پاس کردم! مدرسه قبلی هم که بودم همه بچه ها میومدن پیشم درد دل می کردن!

- کار با نرم افزارهای مربوط به تست های مشاوره رو بلدید؟ آنالیز نتایجِ ریون و ...

- نه! اما دانش آموزا خیلی راحت مشکلاتشون رو برای من میگن!

خلاصه اعتماد به نفس بالایی داشت بنده خدا و همونطور که گفتم خانم مدیر هم با حوصله و خوشرویی سعی داشت ایشون رو توجیه کنه!

الان من 10 واحد فیزیک و 12 واحد ریاضی پاس کردم به نظرتون برم برای تدریس ریاضی و فیزیک درخواست بدم؟ :)

 

2- پدر و مادری برای ثبت نام تک دخترشان آمده بودند (معدل خیلی بالایی هم داشت) و بعد از انجام فرایند ثبت نام گفتند که لازم است چند نکته را گوشزد کنند:

- دختر ما با هیچ کس دوست نیست! یعنی خودمون تمایلی نداریم، دوستاش خود ما هستیم. این دوستی های توی مدرسه فقط وقت تلف کن هستن! توی مدرسه که کارایی رو میاره پایین و خارج از مدرسه هم میخوان تلفنی حرف بزنن و ... در حالی که میشه کلی از این وقتاشون استفاده کنن. الان دختر ما داره زبان آلمانی شو یاد می گیره و کلاس موسیقی میره! خلاصه اصرار نداشته باشید با کسی دوست بشه!

مدیرمون هم گفت خیلی خوبه که بچه ها با پدر و مادرشون دوست باشن اما بالاخره باید کنار اومدن با هم سن و سالانشون رو هم یاد بگیرن و این جزء مهارت های اجتماعیه، اما پدر و مادره کوتاه نیومدن و ادامه دادن:

- در ضمن هیچ اردو و بازدیدی رو هم شرکت نمی کنه، لطفا اجبار نگذارید! ما خودمون هرجا که دوست داشته باشه داخل یا خارج می بریمش، برای بازدیدها هم که به اندازه کافی اطلاعات توی اینترنت ریخته!

حالا هر دوشان تحصیل کرده بودندها! مدیرمان هم که دیدند هیچ توضیحی فایده ندارد حرفی نزدند، خب این موارد هم یک جورایی حریم خصوصی حساب می شود و نمی توان دخالت کرد، اما من به شدت کنجکاو شدم ببینم این دختر چه جور شخصیتی دارد! حیف که امسال دیگر کلاس رسمی بر نداشتم :/ :)

 

نمی دانم چرا در این دوسال کمتر راجع به خاطرات معلمی ام نوشته ام!

  • ۲۳:۴۷

در تمام این مدت هروقت یکی از بچه های دانشگاه برای رفع یکی از مشکلات آزمایشگاهی، نرم افزاری، دستگاهی و... با من تماس می گرفت، آخر من معروف به حلّالِ مشکلاتم (دونقطه تواضع)، بدون استثنا حالم را می پرسیدند و اینکه چکار می کنم:

- تدریس می کنم

- کجا؟

- دبیرستان

- دبیرستان؟!!! چرا پس حیف نیست؟ فکر کردم با اون همه فعالیت کارآفرینی الان یه شرکتی برا خودت راه انداختی یا حداقل تو یه پژوهشکده مشغول کاری! حالا چرا نرفتی دانشگاه درس بدی؟! :/

خب معلوم است که توی ذوقم می خورد مخصوصا که معلمی شغل محبوبم نبود و به خاطر شرایط خاصی (یک جور رودربایستی) مجبور شده بودم پیشنهاد تدریس مدرسه را قبول کنم. خلاصه جوری بود که آخرِ سال اول موقع امضا قرارداد سال بعد بغض کردم و با خودم گفتم یعنی این قرار است همه آینده من باشد؟! تا اینکه تابستان طلایی آن سال شروع شد و من با مرکز تحقیقات معلمان آشنا شدم، در واقع دو دوره اجباری را باید می گذراندیم، اما آنقدر به من خوش گذشت و آنقدر با معلم های جالب آشنا شدم که به کلی دیدگاهم تغییر کرد. بعد هم سال تحصیلی جدید برایم جذاب شد و خیلی چیزها از دانش آموزان و سایر همکارها یاد گرفتم، چون نگاهم نسبت به قبل عوض شده بود :) و الان مطمئنم در آینده نزدیک که موسسه پژوهشی خودم را اداره می کنم تدریس را هم ادامه می دهم :دی

در حالی که در کشورهای پیشرفته معلم ها شأنِ اجتماعی بالایی دارند، از میان افراد باهوش و درس خوان گزینش می شوند و در کل شغل سطح بالایی است. از دید جامعه ما، معلم ها آدم های راحت طلبی هستند که پول مفت می خورند، چون فقط از صبح تا ظهر کار می کنند و کلی هم تعطیلات دارند، چون در جامعه ما کمیت مهم تر از کیفیت است و آن کارمندی که از صبح تا شب توی اداره شان وقت کشی می کند و پنج شنبه ها و نوروز و تابستان هم باید برود سر مثلا کارش بیشتر زحمت می کشد! پس حق دارد حقوقش بیشتر باشد. اصلا هم مهم نیست که معلم ها تعلیم و تربیت نسل آینده را به عهده دارند، مهم نیست که حتی تربیت و هدایت صحیح یک نفر می تواند سرنوشت یک نسل را عوض کند، فقط مهم ساعات کاری و تعطیلات است. تازه کار یدی و سنگین هم که نمی کنند! آخر باز در جامعه ما آنکه زور بیشتری میزند باید موفق تر از آنی باشد که از فکرش استفاده می کند!

اگر والدینت معلم باشند و خودت هم مدتی معلمی کنی تازه متوجه این نگاه های عجیب می شوی. آنوقت می فهمی جامعه ای که آموزش و پرورش اولویت اولش نباشد محکوم است به اینکه جهان سومی باقی بماند!

سرماخوردگی

  • ۲۰:۳۲

چند روزی هست که شدیدا سرماخوردم و از آنجایی که کمی هم سوسول هستم تمام این مدت رو در رختخواب به سر بردم همراه با مقدار کافی آه و ناله:) من دقیقا از جمله افرادی هستم که از ترس آمپول!! تا مجبور نباشم به پزشک مراجعه نمی کنم:/ دفعه پیش که سرما خوردم به اجبار مامان رفتم دکتر و سه تا آمپول هم نوش جان کردم! برای همین این بار دیگه زیر بار اصرارهایش نرفتم و خودم رو بستم به دم نوش های گیاهی :)

تازه با همین حالم با والدین دانش آموزان جلسه داشتم، و خب اعتراف می کنم این جلسات رو دوست ندارم دلیل اولش هم این است که مادر و پدرهای محترم ذهنیتی که از من دارند با قیافه ام همخوانی ندارد و از کم سن و سال بودن من کلی تعجب می کنند! البته اینطوری به نظر میایم وگرنه 26سال اصلا هم کم نیست! (دلایل دیگرش هم به تفاوت نگرش ما در تعلیم و تربیت برمی گردد) برای همان سرماخوردگی دفعه پیش هم تو ساعت خالی بین دوتا از کلاس هایم وقت گرفته بودم و به منشی تلفنی توضیح دادم که باید سر وقت برگردم مدرسه، اما وقتی رفتم مطب طفلک باورش نمی شد من معلم دبیرستان باشم بهم گفت: عزیزم تو خودت شکل دخترای دبیرستانی هستی! :) درسته همه خانوم ها عاشق این هستند که کمتر از سنشان به نظر بیایند ولی متاسفانه در ارتباط با والدین جواب نمیدهد!! آن هم با حال سرما خورده :/

پاشایی زدگی

  • ۱۷:۵۴

تو دوران ارشد یک هم آزمایشگاهی داشتم که عاشق پاشایی بود، از صبح که وارد آزمایشگاه میشدیم تمام آهنگهاش را پلی میکرد تاااا عصر! اصلا از بس دز غم آمایشگاه بالا رفته بود واکنش هامون جواب نمیداد! :دی خلاصه بعد از اعتراض ما علاقه اش به یک آهنگ در روز تعدیل شد.

حالا از بعد فوت ایشون (پاشایی رو میگم) همون فضا در ابعاد وسیعتری شبیه سازی شده! اگر از رسانه ملی که مدام و به هر بهانه ای آهنگ های اون خدابیامرز رو پخش میکنه بگذریم، از خیل عظیم آهنگ پیشواز ملت هم بگذریم، دیگه از این بچه هایی که وقتی میبریمشون اردو و تو راه دست جمعی آهنگهاش رو میخونن نمیشه گذشت!!!! بابا به خدا بقیه خوانندگان محترم این ور آبی و اون ور آبی هم چشم انتطار ابراز محبت شما هستند لطفا دریابید...

اعتماد به نفس

  • ۱۸:۵۶

* این روزها مشغول گذراندن یک دوره توانایی تدریس از طرف آموزش و پرورش هستم، در اولین فرصت راجع بهش بیشتر می نویسم.

* دیروز یک تجربه جالب از سر گذروندم: چسباندن اطلاعیه تو روز روشن در سطح شهر! البته قبلا تو دانشگاه برای برنامه هایی که برگزار میکردیم زیاد این کار رو کرده بودیم. ولی چسباندن اطلاعیه تو دانشگاه کجا و تو شهر کجا! دومی خیلی خیلی اعتماد به نفس میخواهد آخه هر لحظه احتمال میدادم با یک آشنا برخورد کنم! حالا جالبه که تو دانشگاه اصلا این حس رو نداشتم و اتفاقا کلی آشنا می دیدم که از دیدنشون خوشحال می شدم و کمک هم می کردند. آخرش با اینکه عصر جمعه بود ولی اینقدر خیابان ها شلوغ شد که بیخیالش شدیم و امروز سپردیم به یکی از افرادی که این کارهای اجرایی تبلیغات شغلشونه :دی

* می خواستم یک کتاب خوب و کاربردی در زمینه محیط زیست به شاگرهای سال آینده ام هدیه بدهم قیمت چاپ جدیدش سه برابر شده!!! فعلا در حال جستجو برای یافتن کتابی با محتوای مناسب و قیمتی در اندازه جیب مبارک هستم.

دختر افغان

  • ۲۰:۳۰

- نوشته هایی که راجع به افغانستان منتشر می شوند همیشه برام جالب هستند و خب دروغ چرا با اشتیاق هم میخوانمشان :دی حالا چه به قلم خالد حسینی باشد چه محمد حسین جعفریان و چه حتی رضا امیرخانی! من هم مثل این دوستان معتقدم اصلا حق همسایگی را در مورد این کشور هم زبان بجا نیاوردیم.

لازم نیست اثرات منفی مهاجران غیرقانونی را برایم بشماریید، همه مان میدانیم. اما این اثرات را خودمان انتخاب کردیم وقتی گرفتن ویزای اروپا برای آن ها راحت تر از گرفتن ویزای ایرانه! و خب طبیعی ست همه آن هایی که غیر قانونی وارد می شوند جزء قشر سطح بالای افغان نباشند. بگذریم صحبت راجع به این همسایه و ذهنیت و رفتارهای غلط اغلب ما ایرانی ها در این مورد خودش مثنوی هفتاد من می شود!

- یکی از بچه های کلاسم یه دختر افغان واقعا دوست داشتنیه، این دختر واقعا نکته سنج و درسخونه و خیلی هم خوشرو و خوش اخلاق، به شخصه خیلی به آینده اش امیدوارم :دی دیروز بالاخره رودربایستی رو گذاشتم کنار و موفق شدم ازش بپرسم از کدوم قوم هستند و اهل کدوم ولایت (افغان ها به شهر میگن ولایت)، برام توضیح داد و البته چون ایران به دنیا اومده تا حالا اونجا رو ندیده. قراره بعد از قبولی کنکور برای گرفتن ویزای دانشجویی بره کابل تا اجازه ثبت نام تو دانشگاه رو بهش بدهند. تمام مدتی که حرف میزد و من کنجکاوی میکردم تعجب و خوشحالی رو همزمان تو چشم هاش میدیدم براش جالب بود یکی از معلم هاش راجع به افغانستان اطلاعاتی داره و حتی دوست داره اونجا رو ببینه. و منم کلی خوشحال بودم که اینقدر با افتخار راجع به هویتش صحبت میکنه، بله همچین معلمی هستم من :دی

پدیده های جدید ترسناک هستند؟

  • ۱۹:۴۹

تو این دبیرستانی که تدریس دارم تقریبا همه معلم ها جوون هستند (آخه یه مدرسه غیردولتیه)، البته چند سالی از من بزرگترند و تجربه شون بیشتر همین باعث میشه اغلب اوقات توی زنگ های تفریح شنونده باشم اما خدا میدونه یک وقتایی چقدر تو دلم حرص میخورم! اغلبشون با اینکه معلم های معروفی اند اصلا ارزشی برای روش های نوین تدریس قائل نیستند و حتی نظریه هایی هم در ردش میدن!!! حالا اینو مقایسه کنید با من که برای تدریس هر مبحث کلی توی سایت های خارجی میگردم، نشریات رشد آموزش پرورش رو میخونم و به سایت گروههای درسی سر میزنم تا به یه طرح دلخواه برسم، از اینکه هر جلسه یه غافلگیری برای بچه ها باشه کلی لذت میبرم، اون وقت بعد از کلاس که میام تو دفتر مدرسه با همچین صحبت هایی مواجه میشم، خداییش غیر سکوت کاری نمیشه کرد!

اما همیشه یه علامت سوال بزرگ میاد تو ذهنم چرا آدم ها اینقدر در برابر پدیده های جدید مقاومت میکنند؟ این سوال تو دانشگاه هم زیاد واسم پیش میومد از وقتایی که بچه های هم دوره ایم سعی میکردند منو از برداشتن واحدهای اختیاری متفاوت و گاهی جدید از دانشکده های دیگه منع کنند (یا حتی بترسونن!!) تا منصرف کردنم از تلاش برای راه انداختن برنامه های تفریحی-علمی خارج از سفارشات دانشگاه یا دانشکده!

نتیجه: خوشحالم که عموما کار خودمو انجام میدم و به حرف های بقیه توجه نمی کنم :دی

پیش به سوی ناشناخته ها...
مدال رنگی
Designed By Erfan Powered by Bayan