شیمیست خط خطی

می نویسم تا یاد بگیرم شادی را در عمق وجودم پیدا کنم

آخر هفته خود را چگونه گذرانیدم

  • ۰۱:۱۵

Keep Calm And Sleep All Day!

ُSleep

 

یعنی وعده شو کل هفته به خودم داده بودم، حتی برای گزارش های ننوشته ای که قرار بوده فردا تحویل بدم هم عذاب وجدان ندارم!!! :|

الان که فکر میکنم میبینم تنها چیزی که مقداری ناراحتم کرده To Do لیست بلندی هست که هر آخر هفته امید دارم حداقل چند موردش تیک بخورد ولی همچنان جلوم ایستاده و لبخند ژکوند تحویلم میدهد :/

کسی میدونه کجا ساعت برنارد میفروشند آیا؟

  • ۲۲:۳۷

هفته دیگه امتحان جامع دارم.
الان هم حس آدمی رو دارم که دستاشو محکم گرفته دو طرف سرسره و یه عده به زور میخوان هلش بدهند پایین، چرا؟ چون حجم زیادی از مطالبی که باید بخونم مونده، البته که کلا حجم مطالب سرفصل های امتحان بالاست اما دلیل اصلیش وقت کشی معروف خودم است :(
نمیتونم درک کنم چه دلیلی داره از مطالبی که یه بار میان ترم و پایان ترم امتحان دادیم، بعدشم کنکور ارشد و کنکور دکتری، بازم امتحان میگیرن؟!!!
اینم برام سواله که چطور رتبه های برتر کنکور سراسری رو اینقدر بهشون تسهیلات میدهند، بعد رتبه تک رقمی دکتری داشته باشی با عرض معذرت تف هم کف دستت نمی اندازند؟! حداقل امتحان جامع رو نگیرید دیگه :/

بعد یک خاصیتی هم امتحانه داره که آدم از شدت عذاب وجدان مسخره نه میتونه کارهای متفرقه انجام بده نه درس میخونه:(

 

پ.ن ۱: امتحان جامع دکتری چیست؟ درسهای کارشناسی تا دکتری رو به صورت تشریحی و شفاهی طی دو روز امتحان میگیرند (البته هر دانشگاهی حجم منابعش متفاوته، از قضااا دانشگاه ما بیشترین حد ممکنشو درنظر گرفته!)
پ.ن ۲: امتحان جامع خر است!
پ.ن ۳: متاسفانه تا بعد امتحان نیستم که کامنت جواب بدم.
پ.ن ۴: خدایا شکرت، درسته یک وقتایی غر میزنم ولی خوب میدونم قدم زدن تو مسیر اهداف حتی اگه باعث بشه پاهات زخمی و دردناک بشن خیلی خیلی بهتر از نداشتن یک مسیر درسته...

 

* دوباره که متن رو خوندم دیدم لحن نوشتاری همیشگیم با محاوره قاطی شده، خدایی حوصله ادیتشو ندارم :/ مهم اینه که منظورمو میرسونه و بهتر از پست نذاشتن هست.

از پدیده های جالبی که تو اعتکاف دانشگاه دیدم

  • ۲۱:۴۱
ظهر روز سوم گوشی ها را تحویل دادند که موقع افطار شلوغی نشه؛ بعد ملت بین نماز ظهر و عصر شروع کردند به سلفی گرفتن! الان تگشو چی میذارن؟ من و صف نماز یهویی؟ یا چی؟ :)))

نمایشگاه ملل

  • ۱۴:۳۰

هفته پیش دانشجوهای خارجیِ دانشگاه یک نمایشگاه از صنایع دستی، غذا و آداب و رسومشان برگزار کردند. البته فقط سوریه، عراق، افغانستان و یمن شرکت کرده بودند. با اینکه فرصت کمی داشتم برای بازدید رفتم. فقط غذاها را تست کردم :) و سریع عکس ها و صنایع دستی شان را تماشا کردم، در حالی که عاشق این بودم که باهاشون صحبت کنم و از رسم و رسوماتشان بپرسم اما اصلا وقت نبود :/ گفتند شاید زمان نمایشگاه را تمدید کنند، من هم به همین امید بودم که هفته بعد دوباره بهشان سر بزنم و صحبت کنیم، اما تمدید نشد :/

تست کردن غذا که همیشه جذابیت خودش را دارد اما آشنایی با فرهنگ هر کشور برای من جالبتر است :) این روزها در مسیر خانه به دانشگاه کتاب صوتی هزار و یک شب را گوش میدهم، عکس هایی که از سوریه و یمن گذاشته بودند خیلی شبیه حال و هوای آن داستانها بود :) اصلا نمی دانستم صنعا اینقدر شهر رنگینی ست و معماری خاصی دارد یا معرب چقدر تاریخی است! تازه ملکه صبا هم یمن بوده، آثار باقی مانده از قصرش شبیه تخت جمشید بود :)

در سوریه با چوب بلوط و عاج فیل جعبه هایی درست می کنند که خیلی شبیه خاتم کاری خودمان است البته طرح هایش کاملا متفاوته ها :)

مامان بهم خندید که تازه فهمیدم برج بابل در عراق است! :| کلی دِسر داشتند و قهوه عربی هم می دادند که من تست نکردم!

اما از همه جالبتر غرفه افغانستان بود. سه برابر غرفه های دیگر وسعت داشت و تا توانسته بودند انواع لباس ها و زیورآلات و صنایع دستی شان را آورده بودند :) من هم که قبلا گفتم افغانستان جزء کشورهایی ست که دوست دارم ببینمش :) و چندتایی هم کتاب درباره اش خوانده ام، همین اطلاعات کم باعث شد با بچه های این غرفه بیشتر صحبت کنم، آنها هم کلی ذوق کردند که اینقدر کنجکاو هستم و حتی پیشنهاد دادند که سربند مخصوص زنان هَزاره را امتحان کنم :) اگه نمی دانید باید بگویم که افغانها چهار قوم دارند هَزاره، تاجیک، ازبک و پشتون که هزاره ها همان چشم بادامی ها هستند و شیعه اند اما پشتون ها قیافه شان شبیه ما ایرانی هاست حتی یکی از دخترهای آنجا سبزه بود و اولش فکر کردم اهل جنوب است! :)

چون تنهایی رفته بودم کسی نبود با آن سربند ازم عکس بگیرد ولی سربندشان این شکلیه:

دختر هزاره

بهش می گویند "سیلسیله بالی" همان سلسله خودمان و بال هم احتمالا بخاطر آن بخش بلندی ست که کنار گوشها می افتد :) البته زیورآلات و لباس های مختلفی هم بود که راجع بهشان برایم توضیح دادند. خلاصه خیییلی خوش گذشت و حس سفر دوباره در من بیدار شد :))

پی نوشت:

+ الان دقت کردم همه این کشورهایی که در نمایشگاه بودند در ناآرامی و جنگ به سر می برنند :/

+ از یکی دخترهای افغان شماره اش را گرفتم حالا قرار شده عکس هایی که از نمایشگاه گرفته برایم بفرستد :) یک دانشجوی علوم سیاسی که قرار است در آینده دیپلمات شود.

+ حیف که فرصتی پیش نیامد تا با بچه های سایر غرفه ها آشنا شوم.

بالاخره امتحان میان ترم رو هم دادم :)

  • ۰۹:۲۲

* کمتر پیش می آید تلویزیون تماشا کنم که به نظرم بعد از شش سال زندگی در خوابگاه طبیعی است :) اما از آنجایی که وقتی سایر اهالی خانه حضور داشته باشند به صورت دیفالت تلوزیون روشن است، گاهی موقع عبور از پذیرایی برنامه جالبی را کشف میکنم و اگر فرصت داشته باشم حتما تماشایش میکنم :دی

یکی از این برنامه ها رادیو هفت بود، هر وقت خانه بودم سعی می کردم از دستش ندهم، که بعد هم خدا بیامرز شد! حالا هفته پیش طی یک فرایند مشابه متوجه شدم آقای ضابطیان و دوستانشان برنامه جدیدی دارند به نام 100 برگ (هر شب ساعت 9 از شبکه چهار). اگر از طرفداران رادیو هفت بودید و برنامه های شبکه چهار را می پسندید قطعا از این برنامه دوست داشتنی لذت می برید :) البته چون همزمان با اخبار پخش می شود  و ما هم سر شام نشسته ایم، در رقابت با پدر فقط دوبار موفق به دیدنش شده ام :|

* این حسِ بعد از امتحان خیلی خوب است :) هرچند کلا ترجیح می دهم امتحان نداشته باشیم :)

* اگر برای شما هم سوال شده چقدر زود میان ترم داشتی؟ به طور خلاصه باید بگویم به دلیل سفر یکی از اساتیدمان به ولایت خارجه! تازه اواسط آبان هم پایان ترممان است!

* ساکت ترین جایی که در تمام عمرم دیده ام کتابخانه دانشکده شیمی است، یعنی اینقدر سکوت به قلبم فشار آورد بساطم را جمع کردم و رفتم سایت درس خواندم! سایتمان برای همان درس خواندن مناسب است، شما بگو اپسیلون پرایویسی! یعنی جوری این سیستم ها را چیده اند که همه می بینند شما مشغول چه کاری هستی! بعد ماشاا... دوستان همه پژوهشگر! فقط در حال کار روی مقاله و پایان نامه و نرم افزارهای تخصصی اند (سایت مخصوص بچه های تحصیلات تکمیلی است) و تنها کسی که آن وسط وبلاگ چک می کند بنده حقیر هستم :دی حالا امیدوارم وبم لو نرفته باشد :|

* شاید در یک فرصت راجع به هم کلاسی هایم نوشتم.

عجب!

  • ۱۰:۵۳

* یعنی ما اگر خونمون دیوار به دیوار دانشگاه هم بود باز من صبح ها دیر میرسیدم سر کلاس :| تو یک کلاس شش نفره دیر رسیدن خیییلی ضایع است :/

* چرا همیشه یادم میرود که بحث کردن با یک آدم بی شعورِ بدبین بی فایده است؟؟؟!!!

گزارش روزانه، شرح حال یا هرچی که اسمش هست!

  • ۱۵:۱۵

1- هنوز با این دانشگاه ارتباط حسی نگرفتم یعنی حس تعلق بهش ندارم و وقتی می خواهم مقایسه کنم یا از کسی سوال بپرسم می گویم دانشگاه ما فلان سیستم را داشت اینجا (یا دانشگاه شما) چه طور؟!!!

2- هر روز هم مشغول کشف کوتاه ترین مسیر از خانه به دانشکده هستم :| فکر کنم این مسیر امروز از همه بهینه تر باشد! :)

3- قبلا فکر می کردم اینجا چون یک دانشگاه مادر است و همه رشته ها را دارد (از علوم پزشکی تا زبان چینی حتی!)، حتما کلی برنامه و نشست و گارگاه و همایش و خلاصه فعالیت های دانشجویی جالب برگزار می کنند. اما در این دو هفته (که تازه استقبال از جدیدالورودها هم باید باشد) خبری نبوده است. یعنی اصلا با اینکه جمعیت زیادی هم دارد اما همه جا خلوت است، سلف، سایت، کتابخانه، مسجد، باغ مطالعه خلاصه هرجا که میروم سکوت حکم فرماست :|

4- اینجا پیاده روی هایش زیاد است یا شیبش بیشتر از 45 درجه است یا من تنبل شدم که زود از پا می افتم؟! دانشگاه خودمان هم در دامنه کوه بودها ولی اینجا خیلی زود خسته می شوم! کلا سازندگان دانشکده های شیمی علاقه خاصی به مرتفع ترین نقطه دانشگاه دارند، ضمنا اساتیدش هم عاشق هشت صبح کلاس برگزار کردن هستند، گویا در سرتاسر جهان! :|

5- حجم درس ها خییییلی زیاد است و من قرار است شب امتحانی نباشم در نتیجه کلاس ها را ضبط می کنم و در خانه جزوه کامل می نویسم! نیست که به جزوه نویسی عادت ندارم الان نمی دانم چطوری می شود سر کلاس هم جزوه نوشت و هم به مطالب گوش داد! :) لازم به ذکر است که در سالیان تحصیل تعداد دروسی که برایشان جزوه نوشتم از انگشتان یک دست هم کمتر است! خدا به مخترع دستگاه کپی خیر بدهد :دی یعنی اینقدر درس خوان شدم ها!

6- من برون گرا هستم یا برون گرا نما!؟ نمی دانم! اما در راستای خودشناسی متوجه شدم اصلا بلد نیستم دوست پیدا کنم! :| یعنی راحت ارتباط برقرار می کنم و حرفم را می زنم ولی اینجا هنوز دوستی پیدا نکردم، کسی که حداقل باهم حرف مشترک یا علایق مشترک یا اعتقاد مشترک و... داشته باشیم، از همراهی هم خشنود شویم و اینها. البته که دوستان زیادی داشته ام و دارم :) اما همه شان یا طولانی مدت هم کلاسی ام بوده اند و هر روز همدیگر را می دیدیم یا هم اتاقی و هم خوابگاهی ام بوده اند و کنار هم زندگی کردیم. اما الان که کلاس هایمان کم است و خوابگاه هم زندگی نمی کنم :/ دارم به این فکر می کنم که اصلا من با آن ها دوست می شدم یا آن ها با من؟!

7- هنوز هم فرصت نکردم این قالب یا یک قالب دیگر را به دلخواه تغییر دهم :| ببخشید اگر نوشته ها کمی ناخوانا هستند.

+ بالاخره در تغییر قالب به یک نتایجی رسیدم :)

دوباره صفری* شدم :دی

  • ۱۱:۴۵

بالاخره با یک هیجان کلاس اولی وار! در دانشگاه جدید ثبت نام کردم. از دیروز هم کلاس هایمان شروع شد :)

در کل همه چیز خوب است فقط هنوز ذهنم دست از مقایسه اینجا با دانشگاه قبلیم بر نداشته!

کارمندها و اساتید خیلی محترم و خوش برخوردی دارد یعنی کلی ذوق کردم، بعد داخل تریا یکی از بچه های مهندسی گفت: واو دانشکده شیمی خیلی بداخلاقن! یعنی فکر کنید ما کجا درس می خواندیم که الان اینجا به نظرم همه خیلی محترم می آیند! :)

فقط حیف که نظمشان کم است! مخصوصا سرویس ها که اصلا ساعت ندارد و به دلخواه حرکت می کنند! یک چیز دیگر هم هست، برخلاف انتظارم اینجا جو ساکت و کم تحرکی دارد :/ نمی دانم شاید هم در مقاطع پایین تر شور بیشتری برای کشف فعالیت های دانشجویی داشتم و الان حسش کمتر است!

اما هنوز یک واقعیت انکارناپذیر گوشه ذهنم مانده: بدجوری دلم برای آن دانشگاه لعنتی دوست داشتنی تنگ شده :( برای دانشکده مان، برای زندگی خوابگاهی و از همه مهمتر برای دوستانم. الان حس مدرسه رفتن را دارم صبح میایم کلاس عصر هم برمیگردم! شاید با گذشت زمان حس بهتری پیدا کنم. همیشه فکر می کردم مشتاق تغییرات و شرایط جدید هستم اما الان این حس درونی نشان میدهد خیلی هم درست فکر نمی کردم!

به هر حال دوست دارم به این حرف آلما عمل کنم: "یه قانونی هست که وقتی کسی یا چیزی رو رها می کنی، حتما کسی یا چیزی بهتر وارد زندگیت میشه" :دی

 

* صفری اصطلاح دانشگاه قبلیمان در توصیف دانشجوهای ترم اولی بود که از قضا با آدرس های دانشگاه آشنایی ندارند، سوتی زیاد میدهند و کلا صفر کیلومتر هستند. بعد یکی از تفریحات ما سرکار گذاشتن این طفلکی ها بود :)) البته من خیلی کم سر به سرشان می گذاشتم اما مورد داشتیم که یک بنده خدایی رو به جای بهداری فرستاده بودند جنگل های دانشگاه!

+ هرچی هم تلاش می کنم یه کم رنگ و رو به این قالب جدیدم بدهم یا حداقل عنوان ها را رنگی کنم، فایده ندارد! کسی کد تغییر رنگ تیترها و عنوان وبلاگ را میداند؟ من که هر کدام را تغییر میدهم اتفاقی نمی افتد!

شیمیستِ اعصاب خرده شیشه ای!

  • ۱۱:۱۷

آیا هر سه مقطع (کارشناسی، ارشد و دکتری) را در یک دانشگاه ماندن کار درستی ست؟! حتی اگر آن دانشگاه اسم دهان پرکنی داشته باشد و ما که ندیدیم ولی به گفته عوام با تریلی جابجایش کنند و ... آقاجان من اگر MIT هم درس می خواندم هر سه مقطع را آنجا نمی ماندم! آشنا شدن با گروه های پژوهشی جدید بیشتر باعث پیشرفت می شود که!

یعنی از بس سعی کردم این سه خط بالا را به فک و فامیل و آشنایان و همکاران و خواجه حافظ شیرازی توضیح دهم اعصابم تبدیل به خرده شیشه شده! :/ آن هم در پاسخ به افسوس خوردن هایشان!:

"آخه چرا دانشگاه خودتو ول کردی و اینجا رو زدی انتخاب اول؟ حیف بود!!!"

حالا بیا و به ملت بفهمان دانشگاه جدید امکانات پژوهشی بیشتری دارد، استادهایش هم خیلی خوبند و در این مقطع کار کردن روی یک تز به درد بخور مهم تر از یک اسم است که روی مدرک می آید! ضمن اینکه اینجا اصلا هم دانشگاه کمی نیست!!!

اصلا مهم این است که خودم حس خوبی به دانشگاه جدیدم دارم، بعله.

خدایا شکرت :)

 

* فکر کنم زیادی غر زدم :/سه ماه است که این حرفها روی دلم مانده بود!

هورااا

  • ۱۲:۲۷

بالاخره دیشب نتایج رو اعلام کردند و من از شدت ذوق مرگی و پاسخگویی به تماس دوستان یادم رفت پست بگذارم،

اهم اهم... الان شما دارید وبلاگ یک رتبه تک رقمی رو می خونید :دی بعله :)

۱ ۲
پیش به سوی ناشناخته ها...
مدال رنگی
Designed By Erfan Powered by Bayan