شیمیست خط خطی

می نویسم تا یاد بگیرم شادی را در عمق وجودم پیدا کنم

آخرش به کجا میری آیا؟!

  • ۱۸:۰۲

کلاس نقاشی که میرفتم، استادمون مدام تاکید میکرد دقیق نگاه کنید، یعنی اطرافتون رو با جزییات ببینید اینقدر که وارد ناخودآگاهتون بشه. و برای اینکه چک کنه به حرفش گوش میدیم یا نه هربار بهمون تمرین میداد. از کشیدن توپ بدمینتونی که همون روز باهاش بازی کرده بودم تا تیر چراغ برق و حتی درخت جلو موسسه! خلاصه من بخاطر همین تمرینا همه جا رو تو ذهنم عکاسی میکردم که موقع تمرین، مثل بچه های کوچک چهارتا خط خطی ساده تحویل ندهم.

روبروی این درب دانشگاه که مسیر هر روزم ه چندتا اداره دولتی هست، صبحی که جلو دانشگاه پیاده شدم یه آقایی آدرس ورودی یکی از این ادارات رو پرسید وقتی داشتم براش توضیح میدادم، پیش خودم علامت تعجب میشدم که چطور من دو سال از اینجا رد شدم ولی به جز همین ادارهه اسم بقیه شون یادم نمیاد! تازه چرا اصلا دقت نکرده بودم همین یکی هم یه درب دیگه داره!!!! :|

بعدشم یاد کلاس نقاشیم افتادم و اینکه خیلی وقته رهاش کردم، اصلا خیلی وقته هیچ خطی روی کاغذ نکشیدم!

بیشتر که بهش فکر کردم دیدم نقاشی که هیچی من الان سقف مطالباتم اینه که کمی وقت و انرژی برام بمونه عصرا برم باشگاه بلکه به اوج خودم تو زمان عروسیمون برگردم!! تا الان سابقه نداشته اضافه وزن بگیرم، بعد اینقدر تابلوئه ملت میپرسن نکنه بارداری؟!!! :| :| :|

 

پ. ن: چرا وقتی مطلبی که جای دیگه نوشتم رو اینجا کپی میکنم فونتش کوچکتر از فونت تعریف شده قالب وبلاگم میشه؟! وقتی هم براش اندازه تعیین میکنم بازم یا کوچکتره یا خیلی بزرگتر، الان هرکدوم از پستام یه سازی میزنه! ممنون میشم راهنماییم کنید.

  • ۴۰

آخر هفته خود را چگونه گذرانیدم

  • ۰۱:۱۵

Keep Calm And Sleep All Day!

ُSleep

 

یعنی وعده شو کل هفته به خودم داده بودم، حتی برای گزارش های ننوشته ای که قرار بوده فردا تحویل بدم هم عذاب وجدان ندارم!!! :|

الان که فکر میکنم میبینم تنها چیزی که مقداری ناراحتم کرده To Do لیست بلندی هست که هر آخر هفته امید دارم حداقل چند موردش تیک بخورد ولی همچنان جلوم ایستاده و لبخند ژکوند تحویلم میدهد :/

اندر فواید جدید الاکتشاف ماه رمضان

  • ۱۹:۰۰

یکی از خوبی های ماه رمضان که امسال کشفش کردم اینه که آخر هفته ها کسی ناهار دعوتمون نمیکنه که بدنبالش کل روز رو نداشته باشیم! بعدشم شب خسته برگردیم خونه و ساعاتی بعد صبح شنبه خود را آغاز کنیم :| می دونید آدم هر قدر هم برون گرا و اجتماعی و دوستدار مهمونی رفتن باشه از یه جایی به بعد کم میاره واقعا! یک ماه استراحت پدیده لازمی بود که خدا قسمتمون کرد...

و بدین سان دارم از آخر هفته لم داده جلو لب تاپ و رسیدگی به کارهای شخصی لذت میبرم :))

قدرت عجیب عطرها

  • ۰۰:۲۳

متوجه شده اید حس بویایی چه قدرت عجیبی در زنده کردن خاطرات دارد؟! به وضوح پرتاب میشوی در همان بازه زمانی و دوباره حسی که آن موقع داشتی با همان شدت یک جایی از وجودت بیدار میشود...

و عطرها به طرز عجیبی این خصلت را نشان میدهند! مثل همین شیشه دوست داشتنی لامور، که وقتی خریدمش مطمئن بودم زمستان ها مشتری همیشگی اش میشوم، اما در پس همان سال ماند...

آن سال اتفاقات بزرگ و دلنشینی برایم افتاد که باید این عطر یادآورشان باشد، اما نمیدانم چرا مدام آن یک هفته لعنتی را به رخ میکشد، آن هفته ای که دنیا دیگر برایم به آخر رسیده بود، حتی نفس کشیدن هم میتوانست قلبم را چنان فشرده کند که بغضم بترکد... هنوز هم یک پاف کوچکش من را تا اعماق آن روزها میبرد...الان که فکر میکنم نمیفهمم چطور پشت سر گذاشتمش، فقط سپرده بودم دست خدا، البته که هنوز هم دستش را ول نکرده ام... خدایا شکرت

حالا که به بهار نزدیک میشویم هوا پر از عطر تازگی شده، پر از حس های خوب، شور و نشاط را همه جا میشود دید. عطر این روزها برای من یک حس دیگر را هم زنده میکند، یادآور روزهای اول ازدواجمان است، ذوق و هیجان هر قرار تازه، شمردن روزها تا رسیدن به آخر هفته، تصمیم گیری برای "چه لباسی بپوشم" :) چشم و گوش سپردن به موبایل لعنتی که کی زنگ میخورد یا پیامک میرسد، خلاصه تب و تاب عاشقانه :)

یعنی ده سال دیگر هم عطر این روزها برایم یادآور این حس و حال هست؟ امیدوارم که باشد

 

پی نوشت:

* این پست دوست داشتنی را اوایل اسفند نوشتم، دقیقا در بازه زمانی که دنبال عطر جدیدی بودم، اما بخاطر مشغله های زیاد و بعضا دقیقه نودی ام الان می گذارمش!

 

به نویسنده‌ها دل نبندید، رفتنی‌ن

  • ۱۸:۲۸

وقتی این پست شباهنگ رو خواندم کلی ذهنم درگیر این قسمت ها "به نویسنده‌ها هم دل نبندید. اون‌ها هم رفتنی‌ن."هیچ کس برای همیشه در کنار شما نخواهد موند، شما هم برای همیشه در کنار کسی نخواهید موند. با این واقعیت تلخ کنار بیاید." شد!

البته که این یک قانون بدیهی ست، ولی تا الان بهش فکر نکرده بودم! این که مثلا ده سال دیگه از خودت بپرسی زمانی دختری رو می شناختم که شریف درس می خواند و ارشد زبان شناسی گرفت، الان کجاست؟ یا جولیکی که عاشق پست ها و ادبیات خاص و سلایقش بودم الان در چه حالیه؟ شاید حتی اسم فا نو رو روی یه کتاب ببینم و یادم بیاید این خانم نویسنده زمانی به من افتخار داد داستان های کوتاهش رو بخوانم. نگین بعد از فارغ التحصیلی مشغول چیه؟ و و و...

می دانید روبرو شدن با این واقعیت که هیچ چیز ثابتی وجود ندارد، آدم را غصه دار میکند :(

 

* برای همگی تون آرزوهای خوب دارم، شاد باشید همیشه.

* دیروز خیلی اتفاقی فایل تولد یکسالگی رادیو بلاگی ها که از مدتها قبل روی گوشیم بود، پلی شد. خدای من چقدر صداهاتون با تصور من متفاوت بود! البته الان که فکر میکنم میبینم تصوری از صداهاتون نداشتم، بیشتر قیافه ها یا واکنش ها و حس و حالتون رو تصویرسازی میکنم، ولی بازم برام جالب بود :)

* عنوان هم از محتوای همون پست نسرین هست :)

پ. ن. : هنوز هم دانشکده هستم و منتظر آقای همسر که تشریف بیارن بریم خریدهای مهمونی رو انجام بدیم!

  • ۱۵۸

چالش های خانه داری!

  • ۱۲:۴۴

چرا اصلا به نظر نمیاد خانه داری اینقدر سخت باشه؟!!

بخاطر امتحانم از بعد عروسی تا هفته پیش همه یاری رسانی میکردند و من رسما چند روزه آشپزخانه و ضمایمش رو افتتاح کردم. هر روز صبح تا عصر دانشگاهم و بعدش باید به حجم انبوه کارهایی که تمام این مدت لیست کردم که "بعد امتحان انجامش میدم" رسیدگی کنم، و البته که کارهای روزمره هم هست. خدا رو شکر آقای همسر به برابری زن و مرد کاملا معتقده و بخشی از کارها به عهده ی خودش هست، اما بازم وقت کم میارم!

خیلی چالش جالبیه! بهرحال که دارم تمرین مدیریت زمان میکنم اساسییی.

آخر هفته قراره مهمونی بدیم، به مناسبت زندگی جدید و تولد من و آقای همسر (دو روز فاصله سنی داریم :)) و کلا هر گونه مناسبتی که اول ازدواج براش مهمونی میدن و اینا، دیگه همه رو یکی کردیم. الان هم فقط منو رو تنظیم کردیم! این دو روز که تا شب درگیرم. بعدش باید برم سر وقت آماده سازی و...

جای خوشحالیه اگه برام آرزوی موفقیت کنید. با تشکر :)

 

* در راستای تشویق خودم و اینکه بعدا ببینم چقدر پیشرفت کردم، شاید یه مجموعه پست هایی با مضمون چالش خانه داری بذارم :))

رسم زندگی یا سیستم خود اصلاحگری :)

  • ۱۲:۴۴

زندگی رسم عجیبی داره،

وقتایی هست که خیلی خودتو قبول داری... که یادت رفته زنده بودن و زندگی کردن متفاوته... یادت رفته چه قرارهایی با خودت گذاشتی... درست همون موقع این رسم عجیب فعال میشه و حسابی شیر فهمت میکنه الان کجا ایستادی و کجا قرار بوده بایستی.

برای من مثل یه زلزله است که همه توهماتمو ویران میکنه و من مبهوت به این ویرانه نگاه میکنم، اما هر بار تونستم سرزمین زیباتری رو بسازم...

الان هم دوره ریکاوری تموم شده، پس پیش به سوی ساختن :)

  • ۷۲

کسی میدونه کجا ساعت برنارد میفروشند آیا؟

  • ۲۲:۳۷

هفته دیگه امتحان جامع دارم.
الان هم حس آدمی رو دارم که دستاشو محکم گرفته دو طرف سرسره و یه عده به زور میخوان هلش بدهند پایین، چرا؟ چون حجم زیادی از مطالبی که باید بخونم مونده، البته که کلا حجم مطالب سرفصل های امتحان بالاست اما دلیل اصلیش وقت کشی معروف خودم است :(
نمیتونم درک کنم چه دلیلی داره از مطالبی که یه بار میان ترم و پایان ترم امتحان دادیم، بعدشم کنکور ارشد و کنکور دکتری، بازم امتحان میگیرن؟!!!
اینم برام سواله که چطور رتبه های برتر کنکور سراسری رو اینقدر بهشون تسهیلات میدهند، بعد رتبه تک رقمی دکتری داشته باشی با عرض معذرت تف هم کف دستت نمی اندازند؟! حداقل امتحان جامع رو نگیرید دیگه :/

بعد یک خاصیتی هم امتحانه داره که آدم از شدت عذاب وجدان مسخره نه میتونه کارهای متفرقه انجام بده نه درس میخونه:(

 

پ.ن ۱: امتحان جامع دکتری چیست؟ درسهای کارشناسی تا دکتری رو به صورت تشریحی و شفاهی طی دو روز امتحان میگیرند (البته هر دانشگاهی حجم منابعش متفاوته، از قضااا دانشگاه ما بیشترین حد ممکنشو درنظر گرفته!)
پ.ن ۲: امتحان جامع خر است!
پ.ن ۳: متاسفانه تا بعد امتحان نیستم که کامنت جواب بدم.
پ.ن ۴: خدایا شکرت، درسته یک وقتایی غر میزنم ولی خوب میدونم قدم زدن تو مسیر اهداف حتی اگه باعث بشه پاهات زخمی و دردناک بشن خیلی خیلی بهتر از نداشتن یک مسیر درسته...

 

* دوباره که متن رو خوندم دیدم لحن نوشتاری همیشگیم با محاوره قاطی شده، خدایی حوصله ادیتشو ندارم :/ مهم اینه که منظورمو میرسونه و بهتر از پست نذاشتن هست.

فامیله داریم؟!!!!!

  • ۱۶:۳۴

فامیل مذکور قرار شد کارت های عروسی آقای داداش را به زادگاه والدینم ببرد، تا یکی از عموزاده های پدرم توزیعشان کند. کارت ها را کادوپیچ و بسته بندی شده تحویل آقای فامیل دادیم. بعد ایشون بسته را باز کرده تا ببیند چه کسانی دعوتند!!! تازه درکمال اعتماد به نفس، تماس گرفته که من بسته را باز کردم چرا فلانی و فلانی را دعوت نکردید؟!!!!!! اینکه ما کارتها را به صورت بسته بندی تحویل ایشون دادیم به این معنی نیست که نباید باز میشدند؟ بعدش هم اگر در مورد دعوت از مهمانان نظر ایشون را میخواستیم خودمان می پرسیدیم! نه؟ :||||

از دیروز تا الان هنوز تو کف این حرکت هستم! پررویی هم حدی دارد به گمانم :|

فکر کنم متوجه شدید که امسال در خانواده و دوستانمان، مود عروس شدن داریم :) حسن ختامش هم عروسی خودم است ;)

 

+فامیل مذکور هم یکی دیگر از عموزاده های پدر هستند البته :|

  • ۱۶۱

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها...

  • ۱۱:۳۸

از عید امسال تا همین الان حجم و سرعت حوادثی که باهاشون مواجه شدم فراتر از تصوراتم بوده...

خیلی وقتا دلم میخواست پناه بیارم اینجا، اما اینقدر همه چیز روی دور تند منقضی میشد که دیگه حس نوشتنشون هم میرفت...

خلاصه اینکه خیلی دعامون کنید.

 

پی نوشت:

--- آخر هفته میرم کمک گلابتون بانو تا خونه جدیدشو بچینه، هفته دیگه هم عروسیشه :)

---  خدایا شکرت برای شادی هایی که مدام میفرستی، واقعا بهشون احتیاج دارم...

  • ۱۲۶
۱ ۲ ۳ . . . ۸ ۹ ۱۰
پیش به سوی ناشناخته ها...
مدال رنگی
Designed By Erfan Powered by Bayan