شیمیست خط خطی

می نویسم تا یاد بگیرم شادی را در عمق وجودم پیدا کنم

اتوبوس

  • ۰۹:۰۰

* چرا بعضی ها فکر می کنند اگر موقع نزدیک شدن اتوبوس به ایستگاه از روی صندلیشان بلند شوند و احتمال ولو شدن کف اتوبوس را برای خودشان و سایر مسافران افزایش دهند، اتوبوس زودتر به ایستگاه میرسد؟!!!

  • ۲۶۶

قراره تو هر روز بهتر بشی

  • ۱۰:۵۴

 

morning

  • ۲۶۶

رابطه کرایه تاکسی با اینشتن

  • ۱۶:۴۲

تاکسی

 

* در مسیر این روزهای اخیرم کرایه تاکسی هنگام رفت با کرایه برگشت فرق دارد! از آنجایی که در مسیرهای متفاوت دیگری هم به این پدیده برخورد کردم به نظر می رسد که خیابان های اصفهان یا شاید هم راننده تاکسی ها، از نظریه نسبیت انیشتن تبعیت می کنند یا شاید شهرداری اصفهان به تکنولوژی خطای دید در ساختار شهری دست یافته که ما شهروندان هر دو لاین خیابان ها را هم اندازه می بینیم، اما راننده تاکسی ها چشمشان مصونیت دارد و تفاوت طول دو طرف خیابان را به وضوح درک می کنند، در نتیجه تفاوت میزان کرایه بی دلیل نیست!!!

* چرا کسی نظارت نمی کند که همه تاکسی ها تاکسی متر نصب کنند آیا؟؟؟!!!

* این بی انصافی رانندگان محترم باعث شده صبح ها زودتر از خواب بیدار شوم تا مجبور نباشم مسیری را که به راحتی می توانم با اتوبوس بروم بخاطر اجتناب از دیر رسیدن با تاکسی طی کنم! که البته جزء عجایب زندگی من محسوب می شود چون به ندرت به کلاس های 8صبح سر وقت میرسیدم :دی

  • ۲۵۷

اعتماد به نفس

  • ۱۸:۵۶

* این روزها مشغول گذراندن یک دوره توانایی تدریس از طرف آموزش و پرورش هستم، در اولین فرصت راجع بهش بیشتر می نویسم.

* دیروز یک تجربه جالب از سر گذروندم: چسباندن اطلاعیه تو روز روشن در سطح شهر! البته قبلا تو دانشگاه برای برنامه هایی که برگزار میکردیم زیاد این کار رو کرده بودیم. ولی چسباندن اطلاعیه تو دانشگاه کجا و تو شهر کجا! دومی خیلی خیلی اعتماد به نفس میخواهد آخه هر لحظه احتمال میدادم با یک آشنا برخورد کنم! حالا جالبه که تو دانشگاه اصلا این حس رو نداشتم و اتفاقا کلی آشنا می دیدم که از دیدنشون خوشحال می شدم و کمک هم می کردند. آخرش با اینکه عصر جمعه بود ولی اینقدر خیابان ها شلوغ شد که بیخیالش شدیم و امروز سپردیم به یکی از افرادی که این کارهای اجرایی تبلیغات شغلشونه :دی

* می خواستم یک کتاب خوب و کاربردی در زمینه محیط زیست به شاگرهای سال آینده ام هدیه بدهم قیمت چاپ جدیدش سه برابر شده!!! فعلا در حال جستجو برای یافتن کتابی با محتوای مناسب و قیمتی در اندازه جیب مبارک هستم.

بسته بندی

  • ۱۳:۰۱

بسته بندی یک محصول در ترغیب اینجانب به خریدنش تاثیر بسزایی دارد حتی اگر قبل از ورود به فروشگاه قصد خریدش رو نداشته باشم :دی

  • ۲۹۰

بی حوصله

  • ۱۰:۵۱

بی حوصله

* چند روز پیش فهمیدم چقدر تلخ و بی حوصله شدم! مثل آدمی که بعد از مدتها جلو آیینه می ایستد و از دیدن خودش یکه می خورد. آخرین تصوری که از خودم داشتم طبق گفته اطرافیان این بود که "قبل از ورود به هر مکانی حضور یا عدم حضورت قابل تشخیص می باشد از بس شاد و شلوغی!"

* مامان تذکر داد اتاقت بطور بهت برانگیزی بازار شام رو تداعی می کند!! از قرار از وسط کتاب و کاغذ و جعبه های ریخته در گوشه و کنار به سختی می شود عبور و مرور کرد. آخرین تصور از خودم وقتی دوستانم برای دیدنم به خوابگاه می آمدند: بدون هیچ توضیحی می رفتند روی تختم می نشستند می گفتند از رنگ های شاد و مرتب بودنش معلوم است!

* داخل کادر جستجوی گوگل میزنم هدف زندگی، انتخاب هدف، نحوه هدف گذاری اما حوصله نمیکنم مطالب هیچ کدام از نتایج را بخوانم.

* یک ساعتی می شود که نشستم کف اتاق و زل زدم به محتویات کمدی که باید مرتبش کنم بلکه از شلوغی اتاق کاسته شود اما اصلا حسش نیست. آخرین تصوری که از خودم دارم... بی خیال هیچ تصوری ندارم!

* گوگل میکنم علایم افسردگی اوه نه چندتا بک اسپیس دوباره تایپ می کنم علایم جنون.... بدون خواندن هیچ کدام از نتایج بی حوصله صفحه را می بندم...

  • ۲۷۳

پروازهای بلند

  • ۱۵:۱۹

پرنده ­ای که بال پرواز ندارد یا به پای خودش یا همتش، بند و زنجیر دارد، از انهدام قفس، استقبال نمی کند چرا که ناتوانی ­اش به چشم می ­آید و درماندگی ­اش آشکار می ­شود. تا وقتی که میله ­های قفس هست، هرکس می ­تواند ادعا کند که اهل پروازهای بلند است. تا وقتی که میله ­های قفس هست، بندهای مرئی و نامرئی، خواسته و ناخواسته و دانسته و ندانسته ­ی آدم ­ها، مغفول یا مکتوم یا مستتر می­ ماند؛ حتی برای خودشان.

-از کتاب کمی دیرتر-

 

* قابل توجه خودم :دی

تبدیل دوستان واقعی به مجازی

  • ۱۱:۵۸

از وقتی سپید و همسرش از ایران رفتند نشستم به شمردن دوستان نزدیک باقی مانده در ایران، تازه این هفته فهمیدم دو نفر دیگه هم دارند جمع و جور می کنند که راهی شوند. به گمانم اگه همینطوری پیش برود تمام ارتباطات من مجازی میشوند، از احوال هم فقط از طریق شبکه های اجتماعی باخبر می شویم و نهایتا برای صحبت رو در رو باید زل بزنیم به لنز وب کم! اون وقت وقتی راجع به دوستانم می پرسند باید بگویم بله یک عدد دوست دارم ...اممم... فکر کنم می شناسیدش مارک زاکربرگ!

 

پی نوشت: گلابتون بانو خوشحالم که تو هنوز هستی، خوشحالم هیچ پیجی نداری و خوشحالم که، شاید کم، ولی توی دنیای واقعی هم دیگه رو میبینیم، میتونم برای همدردی دست هات رو بگیرم و سر خوردن یک شکلات باهم دعوا کنیم:دی

  • ۲۸۳

دختر افغان

  • ۲۰:۳۰

- نوشته هایی که راجع به افغانستان منتشر می شوند همیشه برام جالب هستند و خب دروغ چرا با اشتیاق هم میخوانمشان :دی حالا چه به قلم خالد حسینی باشد چه محمد حسین جعفریان و چه حتی رضا امیرخانی! من هم مثل این دوستان معتقدم اصلا حق همسایگی را در مورد این کشور هم زبان بجا نیاوردیم.

لازم نیست اثرات منفی مهاجران غیرقانونی را برایم بشماریید، همه مان میدانیم. اما این اثرات را خودمان انتخاب کردیم وقتی گرفتن ویزای اروپا برای آن ها راحت تر از گرفتن ویزای ایرانه! و خب طبیعی ست همه آن هایی که غیر قانونی وارد می شوند جزء قشر سطح بالای افغان نباشند. بگذریم صحبت راجع به این همسایه و ذهنیت و رفتارهای غلط اغلب ما ایرانی ها در این مورد خودش مثنوی هفتاد من می شود!

- یکی از بچه های کلاسم یه دختر افغان واقعا دوست داشتنیه، این دختر واقعا نکته سنج و درسخونه و خیلی هم خوشرو و خوش اخلاق، به شخصه خیلی به آینده اش امیدوارم :دی دیروز بالاخره رودربایستی رو گذاشتم کنار و موفق شدم ازش بپرسم از کدوم قوم هستند و اهل کدوم ولایت (افغان ها به شهر میگن ولایت)، برام توضیح داد و البته چون ایران به دنیا اومده تا حالا اونجا رو ندیده. قراره بعد از قبولی کنکور برای گرفتن ویزای دانشجویی بره کابل تا اجازه ثبت نام تو دانشگاه رو بهش بدهند. تمام مدتی که حرف میزد و من کنجکاوی میکردم تعجب و خوشحالی رو همزمان تو چشم هاش میدیدم براش جالب بود یکی از معلم هاش راجع به افغانستان اطلاعاتی داره و حتی دوست داره اونجا رو ببینه. و منم کلی خوشحال بودم که اینقدر با افتخار راجع به هویتش صحبت میکنه، بله همچین معلمی هستم من :دی

پدیده های جدید ترسناک هستند؟

  • ۱۹:۴۹

تو این دبیرستانی که تدریس دارم تقریبا همه معلم ها جوون هستند (آخه یه مدرسه غیردولتیه)، البته چند سالی از من بزرگترند و تجربه شون بیشتر همین باعث میشه اغلب اوقات توی زنگ های تفریح شنونده باشم اما خدا میدونه یک وقتایی چقدر تو دلم حرص میخورم! اغلبشون با اینکه معلم های معروفی اند اصلا ارزشی برای روش های نوین تدریس قائل نیستند و حتی نظریه هایی هم در ردش میدن!!! حالا اینو مقایسه کنید با من که برای تدریس هر مبحث کلی توی سایت های خارجی میگردم، نشریات رشد آموزش پرورش رو میخونم و به سایت گروههای درسی سر میزنم تا به یه طرح دلخواه برسم، از اینکه هر جلسه یه غافلگیری برای بچه ها باشه کلی لذت میبرم، اون وقت بعد از کلاس که میام تو دفتر مدرسه با همچین صحبت هایی مواجه میشم، خداییش غیر سکوت کاری نمیشه کرد!

اما همیشه یه علامت سوال بزرگ میاد تو ذهنم چرا آدم ها اینقدر در برابر پدیده های جدید مقاومت میکنند؟ این سوال تو دانشگاه هم زیاد واسم پیش میومد از وقتایی که بچه های هم دوره ایم سعی میکردند منو از برداشتن واحدهای اختیاری متفاوت و گاهی جدید از دانشکده های دیگه منع کنند (یا حتی بترسونن!!) تا منصرف کردنم از تلاش برای راه انداختن برنامه های تفریحی-علمی خارج از سفارشات دانشگاه یا دانشکده!

نتیجه: خوشحالم که عموما کار خودمو انجام میدم و به حرف های بقیه توجه نمی کنم :دی

۱ ۲ ۳ . . . ۸ ۹ ۱۰ ۱۱
پیش به سوی ناشناخته ها...
Designed By Erfan Powered by Bayan